خدا كنه كه حسرت خوشي به قلب بمونه
يه بي وفا مثل خودت ريشه ها تو بخوشكنه
يكي باشه كه هر نفس آتيش به جونت بزنه
بهت خيانت بكنه زخم زبونت بزنه
كاش اونم بدونه كه خوبي بهت نيامده
اين همه خوبي آخرش چي به سر من اومده
پشته سرت هرجا بري نفرين من براه ته
به اون چشم دربدرت به اون دل سياهته
همين قدركه مي خواستم ازسرتم زيادي
فكر نكني توقلب من يك لحظه از تو يادي
خيال نكن به يادتم بدون كه مردي تودلم
خودت ميدوني جاي عشق نفرتو كاشتي تودلم
واسه هميشه ازدلم ديگه مي زارمت كنار
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:48  توسط غفور سالاری
|
امد كه فرياد بزنه اما ديگه ناهي نداشت
خاص به مونه پيشش ولي تو قلبون جاي نداشت
اي دختره اي بيوفا توكه مي خواي منو تنها بزاري
توي قاب عكس من مي خواي عكس كي روبزاري
برو بروكه مثل تو زياد تو دنيا واسم
برو برو ولي بدون كه تا ايد جاي نداري تودلم
زدم به سيم اخر وگفتم ولش كن بي خيال
اما واسه من نه نمي شه بي خيال اين عشق محال
گفتم توي مرام ما منت كشي نيست با مرام
مي خواد بره خوب به درك همين ختم كلام
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:30  توسط غفور سالاری
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 9:52  توسط غفور سالاری
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 9:2  توسط غفور سالاری
|

شنيده ای که عشق، عشق می آفريند ... و آری، آفريننده است و خلاق.
عشق زندگی می بخشد،
زندگی رنج به همراه دارد،
رنج دلشوره می آفريند،
دلشوره جرأت می بخشد،
جرأت اعتماد به همراه دارد،
اعتماد اميد می آفريند،
اميد زندگی می بخشد،
زندگی عشق می آفريند.
عشق، عشق می آفريند.
(شعری از مارگوت بيگل)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:47  توسط غفور سالاری
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:42  توسط غفور سالاری
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:32  توسط غفور سالاری
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:22  توسط غفور سالاری
|
دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش ميخواست ولي
آخرش توي غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت
به سرش هواي حوا زد و رفت

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:21  توسط غفور سالاری
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:20  توسط غفور سالاری
|